جستار

در ستایش پرسیدن، قسمت اول

جواب‌ها ارزون شدن، ولی سوال خوب از کجا میاد؟ قصه از طوطی‌ای شروع می‌شه که جلوی آینه پرسید «اون چیه؟» و می‌رسه به کلاس‌های ساکت مدرسه و هوش مصنوعی‌ای که به هیچی نیاز نداره.

نقاشی تو نور شمع: یه خانواده دور یه ظرف شیشه‌ای که یه پرنده‌ی سفید توشه؛ یه پیرمرد دستش رو بالا برده و یه دختر بالا رو نگاه می‌کنه.
جوزف رایت اهل دربی، آزمایش پرنده در پمپ هوا، ۱۷۶۸

پرونده‌ی پرسیدن · قسمت اول

دسامبر ۱۹۸۰، می‌شه آذر و دی ۱۳۵۹. یه طوطی خاکستری آفریقایی به اسم الکس رو نگه داشتن جلوی آینه‌ی دستشویی آزمایشگاه. الکس به تصویر خودش نگاه کرد و پرسید: «اون چیه؟» و بعد یه سوال دیگه:

«چه رنگی؟»

بهش گفتن خاکستری. شش بار که شنید یادش موند. جوزف جوردانیا یه موسیقی‌شناسه که درباره‌ی ریشه‌های سوال کتاب نوشته. این رو اولین سوالی می‌دونه که یه حیوون پرسیده و کسی ثبتش کرده.

الکس برای پرسیدن همین یه سوال سه چیز لازم داشت: تشنگی، دونستنِ اینکه نمی‌دونه و جرئت اینکه رو کنه به یکی دیگه. ما هر سه رو داریم. پس چرا بچه‌هایی که ساعتی ده‌ها سوال می‌پرسن یه روز ساکت می‌شن؟ چرا جامعه‌ها یاد می‌گیرن ساکت بمونن؟ چرا هوش مصنوعی بی‌تشنگی می‌پرسه و بقیه‌ی حیوون‌ها تقریباً هیچ‌وقت نمی‌پرسن؟ تو این نوشته می‌خوام ببینم هر کدوم از این سه تا از کجا میاد.

جواب‌های ارزون

امروز یه سوال رو حتی غلط و غلوط تو Google یا ChatGPT تایپ کنی، کمتر از یه ثانیه بعد جوابش جلوته. آدم‌های هیچ دوره‌ای این‌قدر راحت به جواب نمی‌رسیدن. شاید واسه همینه که این روزها یه جورایی احساس خدایی بهمون دست می‌ده. هر چی بخوایم بدونیم یه تایپ بیشتر باهاش فاصله نداریم.

کوین کلی که جزو بنیان‌گذارهای مجله‌ی Wired بوده این رو این‌طوری گفته که جواب‌ها ارزون شدن و همه‌جا پیدا می‌شن و چیزی که کمیاب شده سوال خوبه. ولی سوال خوب اصلاً از کجا میاد؟

سوال یعنی تشنگی

به شکل خیلی ساده سوال بیان‌کننده‌ی یه نیازه! وقتی تشنه‌ای دنبال آب می‌گردی و وقتی چیزی رو نمی‌فهمی می‌پرسی. نیاز چیزیه که از درون ما شکل می‌گیره و واکنش ما به وضعیتیه که توش قرار داریم.

مولوی نزدیک هشتصد سال پیش حتی یه قدم جلوتر رفته. می‌گه دنبال آب نگرد، دنبال تشنگی بگرد:

آب کم جو، تشنگی آور به دست
تا بجوشد آب از بالا و پست

فیلسوف‌ها هم این رو زود دیدن. ارسطو تو «متافیزیک» می‌گه فلسفه با حیرت شروع می‌شه و کسی که حیرون می‌مونه خودش رو نادون می‌بینه. وقتی هم جواب رو پیدا کنی حیرت تموم می‌شه. مثلاً کسی که هندسه بلده دیگه از چیزی که یه روز حیرونش کرده بود تعجب نمی‌کنه. دو هزار و دویست سال بعد چارلز سندرس پرس که فیلسوف آمریکایی بود همین رو زمینی‌تر گفت. نوشت شک مثل یه خارش آزاردهنده‌ست و ما تقلا می‌کنیم ازش خلاص شیم. اسم این تقلا رو هم گذاشت «پژوهش».

روان‌شناس‌ها خیلی دیرتر به این رسیدن. دهه‌ی ۱۹۶۰ یه روان‌شناس کانادایی به اسم دنیل برلاین از اولین کسایی بود که جدی پرسید کنجکاوی چیه. تا بیست سال بعدش هم بیشتر پژوهشگرها دنبال این بودن که کی کنجکاوتره و کنجکاوی رو مثل یه خصلت شخصیتی اندازه می‌گرفتن.

سال ۱۹۹۴ یه اقتصاددان رفتاری تو دانشگاه کارنگی ملون به اسم جورج لوونشتاین همه‌ی این کارها رو کنار هم گذاشت و دید هیچ‌کدوم چند تا سوال ساده رو جواب نمی‌ده. چرا کنجکاوی این‌قدر شدیده؟ چرا زود فروکش می‌کنه؟ چرا گاهی جوابش وقتی بالاخره می‌رسه ناامیدت می‌کنه؟

جوابش این بود که کنجکاوی یه جور کمبوده. حسیه که وقتی بین دونسته‌هات و چیزی که می‌خوای بدونی شکاف می‌بینی بهت دست می‌ده. لوونشتاین به این فاصله می‌گه «شکاف اطلاعاتی». درست مثل گرسنگی، با این فرق که غذاش اطلاعاته. جالب‌ترین پیش‌بینیش هم این بود که یه ذره اطلاعات کنجکاوی رو بیشتر می‌کنه چون شکاف رو جلوی چشمت میاره. البته کار لوونشتاین یه نظریه بیشتر نبود و آزمایشش موند برای سال‌ها بعد.

سال ۲۰۱۴ ماتیاس گروبر و همکاراش تو دانشگاه کالیفرنیا در دیویس می‌خواستن بدونن کنجکاوی با حافظه همون کاری رو می‌کنه که یه پاداش بیرونی مثل پول می‌کنه یا نه. ۱۹ نفر رو یکی‌یکی خوابوندن تو دستگاه اسکن مغز و بهشون سوال‌های معمایی و اطلاعات عمومی نشون دادن. بعضی‌هاش کنجکاوشون می‌کرد و بعضی‌هاش نه. هر بار چند ثانیه طول می‌کشید تا جواب بیاد و وسط این انتظار عکس صورت یه غریبه جلوشون میومد که هیچ ربطی به سوال نداشت.

حدود یه ساعت بعد بدون خبر قبلی ازشون امتحان گرفتن. فکر می‌کنید کنجکاوی چقدر به حافظه‌شون کمک کرد؟ از هر ده سوالی که کنجکاوشون کرده بود جواب حدود هفت تاش یادشون بود و از بقیه حدود پنج تا. موقع کنجکاوی تو مغزشون همون مدارهای پاداشی روشن می‌شدن که به غذا و پول واکنش نشون می‌دن. عجیب‌تر اینکه صورت‌های غریبه‌ای رو هم که وسط انتظار دیده بودن یه کم بهتر یادشون مونده بود. انگار ذهن کنجکاو هر چیزی رو هم که اون وسط از جلوش رد می‌شه نگه می‌داره. البته اینا کلاً ۱۹ نفر بودن و یه مشت سوال اطلاعات عمومی. آزمایش نشون می‌داد سر این سوال‌ها این‌طوریه. اینکه تو زندگی واقعی هم این‌طوره یا نه، دیگه چیزی نمی‌گفت.

دونستنِ اینکه نمی‌دونی

ولی تشنگی به تنهایی کافی نیست. باید بدونی که تشنه‌ای.

به سقراط یه جمله نسبت می‌دن که «تنها چیزی که می‌دونم اینه که هیچی نمی‌دونم». این جمله این‌طوری تو هیچ‌کدوم از متن‌های افلاطون نیومده. چیزی که سقراط تو دادگاهش می‌گه ظریف‌تره. می‌گه چیزی رو نمی‌دونم و فکر هم نمی‌کنم که می‌دونم. سقراط ادعا نمی‌کرد که هیچی نمی‌دونه ولی می‌دونست دونسته‌هاش کجا تموم می‌شه.

افلاطون یه گفت‌وگوی دیگه هم داره به اسم «منون». اونجا منون که طرف بحث سقراطه یه معمای قدیمی رو پیش می‌کشه. می‌گه دنبال چیزی که می‌دونی نمی‌گردی چون می‌دونیش. دنبال چیزی هم که هیچی ازش نمی‌دونی نمی‌تونی بگردی. آخه نمی‌دونی دنبال چی بگردی و اگه هم پیداش کنی از کجا می‌فهمی همونه؟ سقراط اسم این رو می‌ذاره حقه‌ی آدم‌های اهل جدل. جواب خود افلاطون عجیبه. می‌گه یاد گرفتن در واقع یادآوریه چون روح ما همه‌چیز رو از قبل دیده. این جواب رو ولی لازم نیست قبول کنیم تا از خود معما چیزی یاد بگیریم. درسش اینه که سوال جایی به دنیا میاد که یه چیزی می‌دونی ولی نه همه‌چیز رو.

وسط این گفت‌وگو منون کلافه می‌شه و به سقراط می‌گه تو شبیه اون سفره‌ماهی برقی‌ای هستی که هر کی بهش دست بزنه بی‌حس می‌شه. سقراط انکار نمی‌کنه. برای اینکه نشون بده گشتن ممکنه یه پسرک برده رو صدا می‌زنه و یه مسئله‌ی هندسه ازش می‌پرسه. پسرک اول با اطمینان جواب غلط می‌ده و بعد گیر می‌کنه. سقراط می‌گه حالا حالش بهتره. قبلاً فکر می‌کرد می‌دونه. الان می‌دونه که نمی‌دونه و تازه دلش می‌خواد بگرده. بعد یه جمله می‌گه که به کار این پرونده میاد: اگه باور کنیم باید دنبال چیزی که نمی‌دونیم بگردیم، آدم‌های بهتر و شجاع‌تری می‌شیم و کمتر تنبلی می‌کنیم.

درس سقراط به پسرک برده

ضلع رو دو برابر کنید، مساحت چهار برابر می‌شه؛ جواب روی قطره

  1. ۱حدس اول: ضلع دو برابر
  2. ۲حدس دوم: ضلع ۳
  3. ۳جواب: مربع روی قطر
مساحت: ۴

یه مربع با ضلع ۲ داریم؛ مساحتش ۴ خونه‌ست. مربعی می‌خوایم که دو برابرش باشه، یعنی ۸ خونه. ضلعش چقدره؟

بر اساس افلاطون، «منون»، ۸۲b تا ۸۵b. هر خونه یه واحد مساحته.

معمای منون فلسفیه و با دستگاه اسکن حل نمی‌شه. شهودش ولی با یه آزمایش امروزی خوب جور درمیاد. سال ۲۰۰۹ یه گروه پژوهشگر تو مؤسسه‌ی فناوری کالیفرنیا می‌خواستن ببینن نظریه‌ی «شکاف» تو مغز چه شکلیه. لوونشتاین هم جزوشون بود. ۱۹ تا از دانشجوهای خود مؤسسه رو تو اسکنر خوابوندن و بهشون سوال‌های معمایی و اطلاعات عمومی نشون دادن. برای هر سوال اول باید جواب رو تو ذهنشون حدس می‌زدن و بعد دو چیز می‌گفتن، هم اینکه چقدر کنجکاون جواب رو بدونن هم اینکه چقدر مطمئنن جوابشون درسته.

کنجکاوی کی به اوج می‌رسید؟ وقتی آدم‌ها نصفه‌نیمه مطمئن بودن. وقتی هیچ حدسی نداشتن یا وقتی مطمئن بودن کنجکاوی پایین بود. تو آزمایش‌های بعدی سراغ دانشجوهای دیگه رفتن و معلوم شد آدم‌ها حاضرن برای دیدن جواب سوال‌هایی که بیشتر کنجکاوشون کرده ژتون خرج کنن یا بیشتر منتظر بمونن. ۱۱ تا ۱۶ روز بعد هم که دوباره ازشون پرسیدن جواب این سوال‌ها رو بهتر یادشون بود، مخصوصاً سوال‌هایی که اولش غلط حدس زده بودن.

منحنی کنجکاوی

وقتی جواب رو نصفه‌نیمه می‌دونیم، از همیشه کنجکاوتریم

مطمئن نیستمکاملاً مطمئنماوج کنجکاوی

هیچ حدسی ندارید؛ نمی‌دونید دنبال چی بگردید.

شکل نمادینه، نه داده‌ی خام آزمایش. منبع: Kang et al., Psychological Science, 2009.

این دونستنِ ندونستن حتی قبل از حرف زدن هم هست. سال ۲۰۱۶ سه پژوهشگر تو پاریس (Goupil، Romand-Monnier و Kouider) می‌خواستن بدونن بچه‌ای که هنوز حرف نمی‌زنه می‌تونه بفهمه یه چیزی رو نمی‌دونه یا نه. روان‌شناس‌ها سال‌ها سر این سوال بحث داشتن. جلوی چشم ۸۰ بچه‌ی ۲۰ ماهه یه اسباب‌بازی رو تو یکی از دو تا جعبه قایم کردن. گاهی بچه قایم کردن رو می‌دید و گاهی یه پرده جلوش رو می‌گرفت. چند ثانیه بعد بچه باید با انگشت نشون می‌داد اسباب‌بازی کجاست. قبلش هم می‌تونست بدون کلمه از پدر یا مادرش کمک بخواد.

بچه‌ها دقیقاً اون دفعه‌هایی کمک می‌خواستن که کار سخت‌تر بود، یعنی وقتی پرده بود یا وقتی انتظار طولانی‌تر می‌شد. بدون یه کلمه حرف می‌دونستن که نمی‌دونن. البته حدود یه سوم بچه‌ها هیچ‌وقت کمک نخواستن. چرا؟ آزمایش نمی‌گه. خجالت می‌کشیدن؟ شاید. اصلاً شک نکرده بودن؟ اونم شاید.

فیلسوف آلمانی هانس گئورگ گادامر همه‌ی اینا رو تو یه جمله جمع کرده: برای اینکه بتونی بپرسی باید بخوای بدونی و این یعنی بدونی که نمی‌دونی. جالبه که کسایی که این کار رو از همه بهتر بلدن هنوز حتی مدرسه نرفتن.

بچه‌ها و سکوت

روان‌شناس‌های رشد سال‌ها فکر می‌کردن بچه یه دانشمند کوچیکه که تنهایی دنیا رو کشف می‌کنه. دست می‌زنه، می‌ندازه، می‌شکنه و یاد می‌گیره. میشل شوینارد یه سوال دیگه داشت. اگه بچه‌ها این‌قدر سوال می‌پرسن، شاید خود سوال یکی از اصلی‌ترین ابزارهای رشدشون باشه. راهی که باهاش دقیقاً اطلاعاتی رو که لازم دارن درست لحظه‌ای که آماده‌ان از آدم بزرگ‌ها بگیرن.

شوینارد برای پیدا کردن جواب نشست پای متن ساعت‌ها گفت‌وگوی ضبط‌شده. این گفت‌وگوها رو چهار تا بچه‌ی یک تا پنج ساله با بزرگ‌ترهاشون کرده بودن. خط به خط خوند و سوال‌هاشون رو شمرد. فکر می‌کنید ساعتی چند تا؟ میانگینش ساعتی ۷۶ سوال واقعی بود، یعنی سوال‌هایی که بچه واقعاً جوابشون رو می‌خواست. می‌شه دقیقه‌ای بیش از یه سوال! اگه هم جواب به دردشون نمی‌خورد دوباره می‌پرسیدن. تو یه بخش دیگه‌ی این پژوهش ۶۸ پدر و مادر سوال‌های بچه‌هاشون رو تو دفترچه یادداشت کردن. حتی بچه‌هایی که هنوز حرف زدن بلد نبودن با اشاره و صدا سوال می‌پرسیدن.

برای اینکه ساعتی ۷۶ تا رو حس کنید، این شمارنده از لحظه‌ای که این صفحه رو باز کردید راه افتاده:

هم‌زمان، با سرعت یه بچه

یه بچه‌ی کوچیک تقریباً هر ۴۷ ثانیه یه سوال واقعی می‌پرسه

ساعتی ۷۶ سوال یعنی تقریباً هر ۴۷ ثانیه یه سوال. هر علامت یه سواله؛ خط زیرش تا سوال بعدی پر می‌شه. وقتی نمودار از صفحه بیرون بره یا نگهش دارید، شمارش وایمیسه. منبع: شوینارد (۲۰۰۷)، چهار بچه‌ی یک تا پنج ساله.

بچه‌ها این رو هم زود یاد می‌گیرن که از کی باید پرسید. سال ۲۰۱۲ دو پژوهشگر تو لندن (Katarzyna Begus و Victoria Southgate) دیدن بچه‌های ۱۶ ماهه جلوی آدم بزرگی که اسم اسباب‌بازی‌های آشنا رو درست می‌گفت خیلی بیشتر به اسباب‌بازی‌های جدید اشاره می‌کنن تا جلوی کسی که اسم‌های من‌درآوردی روشون می‌ذاشت. هنوز درست حرف نمی‌زدن. انگشتشون ولی اون موقع هم یه سوال بود، دستی که به طرف یه ذهن دیگه دراز شده.

ولی یه جایی این سوال‌ها کم می‌شن. دهه‌ی ۱۹۷۰ در بریتانیا خیلیا فکر می‌کردن بچه‌های خانواده‌های کارگری تو مدرسه عقب می‌مونن چون خونه‌هاشون از نظر زبانی «فقیرن». به نظرشون این کمبود رو مهدکودک و معلم باید جبران می‌کردن. باربارا تیزارد و یه همکارش (Martin Hughes) که هر دو پژوهشگر انگلیسی بودن می‌خواستن ببینن این حرف چقدر درسته. میکروفون کوچیکی وصل کردن به لباس ۳۰ دختر نزدیک به چهار ساله. نصفشون از خانواده‌های کارگری بودن و نصفشون از طبقه‌ی متوسط. حرف‌هاشون رو یه بار با مادرشون تو خونه ضبط کردن و یه بار با معلم تو مهدکودک.

فکر می‌کنید بچه‌ها کجا بیشتر سوال می‌پرسیدن، خونه یا مهدکودک؟ نتیجه برعکس انتظار بود، دست‌کم برای این ۳۰ دختر که صداشون حدود پنجاه سال پیش ضبط شده. بچه‌ها تو خونه خیلی بیشتر سوال می‌پرسیدن و زنجیره‌ای می‌پرسیدن، سوال پشت سوال پشت سوال. تو مهدکودک این تقریباً هیچ‌وقت اتفاق نمی‌افتاد. فرق خونه‌های کارگری و طبقه‌ی متوسط هم خیلی کمتر از اون بود که فکر می‌کردن. تو مهدکودک اونی که سوال می‌پرسید بیشتر معلم بود، اونم سوال‌هایی که جوابشون رو خودش می‌دونست.

کی می‌پرسه و چطوری

تو خونه سوال‌ها زنجیره‌ای بودن؛ تو مهدکودک، معلم بود که می‌پرسید

تو خونه، با مادرشتو مهدکودک، با معلم
  • سوال بچه
  • سوال بزرگ‌ترها
  • سوال بعدی که روی جواب قبلی سوار می‌شه
نمادین: تصویری از چیزی که تیزارد و هیوز توصیف کردن، نه شمارش‌های خودشون. عددهای «۲۶ در ساعت تو خونه، ۲ تو مدرسه» که دست‌به‌دست می‌شن، تو منبع اصلی تأیید نشدن؛ واسه همین نقطه‌ها اندازه‌گیری‌شده نیستن. منبع: باربارا تیزارد و مارتین هیوز، Young Children Learning (۱۹۸۴)؛ ۳۰ دختر نزدیک به چهار ساله.

گادامر این جور سوال‌ها رو اصلاً سوال واقعی نمی‌دونه چون کسی که می‌پرسه جواب رو از قبل داره. سوال واقعی بازه و جوابش هنوز معلوم نیست. طنزش اینجاست که درس معروف سقراط به اون پسرک برده هم پر از این جور سوال‌هاست. سقراط می‌پرسه و پسرک بیشتر وقت‌ها جز «بله، سقراط» چیزی نمی‌گه. کلاس‌های درس رو هم که شمردن همین تصویر دراومد.

سوال در ساعت

سر کلاس جاها عوض می‌شه: معلم می‌پرسه، بچه ساکته

بچه‌های ۱ تا ۵ ساله، با بزرگ‌ترها: ۷۶سوال در ساعت (شوینارد ۲۰۰۷)بچه‌های ۱ تا ۵ ساله، با بزرگ‌ترها۷۶معلم‌ها، سر کلاس: حدود ۱۲۰سوال در ساعت (ساسکیند ۱۹۷۹)معلم‌ها، سر کلاسحدود ۱۲۰شاگردها، سر کلاس: ۳ تا ۴سوال در ساعت (ساسکیند ۱۹۷۹)شاگردها، سر کلاس۳ تا ۴
این عددها از دو پژوهش جداگانه و از دو دوره‌ی مختلف‌ان: ۷۶ سوالِ «اطلاعاتی» در ساعت از شوینارد (۲۰۰۷) و عددهای کلاس درس از ساسکیند (۱۹۷۹) به نقل از مجله‌ی ASCD. داده‌ی کلاس قدیمیه و مستقیم از مقاله‌ی اصلی بررسی نشده.
جدول داده
گروهسوال در ساعتمنبع
بچه‌های ۱ تا ۵ ساله، با بزرگ‌ترها۷۶شوینارد ۲۰۰۷
معلم‌ها، سر کلاسحدود ۱۲۰ساسکیند ۱۹۷۹
شاگردها، سر کلاس۳ تا ۴ساسکیند ۱۹۷۹

سوزان انگل روان‌شناسیه که سال‌ها کلاس‌های مدرسه رو زیر نظر داشت. می‌نویسه خیلی از بچه‌ها ساعت‌ها سر کلاس می‌شینن بدون اینکه حتی یه سوال بپرسن. یه جایی این وسط فهمیده‌ن که کلاس جای پرسیدن نیست.

جامعه‌ای که ساکت می‌شه

این سکوت با مدرسه تموم نمی‌شه. ما بزرگ‌ترها هم سر کلاس یا تو جلسه دستمون رو بالا نمی‌بریم چون پرسیدن یعنی جلوی همه بگیم نمی‌دونیم. نزدیک هشتصد سال پیش هم این ترس بوده. سعدی تو «گلستان» حکایتی میاره که از امام محمد غزالی پرسیدن چطور به اون جایگاه رسیدی و غزالی جواب داد: «هر چه ندانستم از پرسیدن آن ننگ نداشتم.» ضرب‌المثل خودمون هم همینه: «پرسیدن عیب نیست، ندونستن عیبه.» ولی اگه واقعاً عیب نبود شاید لازم نبود براش ضرب‌المثل بسازیم!

این سکوت رو ولی اول از کجا یاد می‌گیریم؟ دهه‌ی ۱۹۶۰ یه جامعه‌شناس آمریکایی به اسم ملوین کوهن و همکاراش با بیش از سه هزار مرد شاغل آمریکایی مصاحبه کردن. نمونه‌شون قرار بود نماینده‌ی کل کشور باشه. ازشون پرسیدن چقدر زیر نظر رئیس کار می‌کنن و کارشون چقدر پیچیده و متنوعه. یه سوال هم این بود که دوست دارن بچه بیشتر از همه چه خصلتی داشته باشه.

جواب‌ها بیشتر از هر چیز به شغلشون بستگی داشت. کسایی که کارشون این بود که دستور بگیرن و اجرا کنن بیشتر روی اطاعت تأکید می‌کردن و اونایی که خودشون تصمیم می‌گرفتن روی فکر مستقل. پدر و مادر بدون اینکه بخوان بچه رو برای همون کاری آماده می‌کنن که خودشون هر روز می‌کنن.

این رابطه اون‌قدر محکمه که سیاست‌شناس‌ها ازش برای اندازه‌گیری استفاده می‌کنن. برای اینکه بفهمن یه نفر چقدر اقتدارگراست مستقیم ازش درباره‌ی سیاست نمی‌پرسن. می‌پرسن بچه بیشتر به کدوم احتیاج داره، کنجکاوی یا ادب؟

تو تاریخ جاهایی هم هست که هزینه‌ی سوال دیگه بحث آماری نبود. در شوروی نیکلای واویلوف از بزرگ‌ترین ژنتیک‌دان‌های زمان خودش بود. سال‌ها با تروفیم لیسنکو سرشاخ بود. زیست‌شناسی که استالین پشتش بود. واویلوف ۶ اوت ۱۹۴۰ دستگیر شد. ۲۶ ژانویه‌ی ۱۹۴۳ هم تو زندان مرد. پنج سال بعد ژنتیک در شوروی عملاً ممنوع شد و نظریه‌های لیسنکو کمبودهای غذایی رو بدتر کردن. وقتی پرسیدن ممنوع می‌شه فقط پرسنده ضرر نمی‌کنه.

نقاشی گالیله با لباس تیره که جلوی کاردینال‌ها و روحانی‌های دادگاه تفتیش عقاید ایستاده، تو یه تالار تاریک و شلوغ.
سیصد سال قبل از واویلوف، سال ۱۶۳۳، دادگاه تفتیش عقاید گالیله رو مجبور کرد حرفش رو پس بگیره. «گالیله در برابر دادگاه تفتیش عقاید»، ژوزف-نیکلا روبر-فلوری، ۱۸۴۷. موزه‌ی لوور، مالکیت عمومی.

جواب روشنگری به ترس از پرسیدن رو ایمانوئل کانت داد. سال ۱۷۸۴ نوشت روشنگری یعنی بیرون اومدن آدم از نابالغی‌ای که خودش مقصرشه. علت این نابالغی کمبود جرئته، جرئت اینکه بدون راهنمایی یکی دیگه از عقل خودش استفاده کنه. بعد هم دو کلمه‌ی لاتین: Sapere aude! جرئت کن که بدونی. کانت از زیر سوال بردن حرف بقیه دفاع می‌کرد. حتی حرف کتاب و پزشک. اینکه اونا جای ما تصمیم بگیرن رو نمونه‌ی این نابالغی می‌دونست.

دویست سال بعد پای این حرف به دفترهای کار هم باز شد. سال ۱۹۹۹ امی ادموندسون از دانشکده‌ی کسب‌وکار هاروارد ۵۱ تیم کاری رو تو یه شرکت تولیدی بررسی کرد. دید هرچی اعضای تیم‌ها بیشتر حس می‌کردن می‌تونن با خیال راحت بپرسن و اشتباهشون رو بگن، بیشتر یاد می‌گرفتن. یعنی بیشتر بازخورد می‌خواستن و بیشتر درباره‌ی اشتباه‌ها حرف می‌زدن. مطالعه نشون می‌داد تو این ۵۱ تیم این دو تا با هم میان. اینکه حس امنیت باعث یادگیری می‌شه یا نه، دیگه چیزی نمی‌گفت.

چهره‌ی ایمانوئل کانت تو سال‌های پیری، با موهای خاکستری پودرزده و کت تیره.
ایمانوئل کانت، حدود ۱۷۹۰. نقاش ناشناس. مالکیت عمومی، Wikimedia Commons.

پس چیزی که ما رو ساکت می‌کنه ترسه، هم ترس از آبروریزی هم ترس از قدرت. اینجا یه سوال جدی پیش میاد. اگه جلوی پرسیدن رو فقط ترس می‌گرفت، هوش مصنوعی که از هیچی نمی‌ترسه باید بهترین پرسنده‌ی دنیا می‌شد.

هوشی که تشنه نمی‌شه

ChatGPT از هیچی نمی‌ترسه ولی تشنه هم نمی‌شه. اگه پرسیدن از نیاز میاد، چیزی که هیچ‌وقت تشنه نمی‌شه اصلاً می‌تونه بپرسه؟

ولی یه لحظه. مگه همین دیروز ChatGPT ازم نپرسید «منظورت کدومه؟»

درسته. راستش جوابش پیچیده‌تر از یه «نه»ی ساده‌ست. دانشمندهای هوش مصنوعی از اوایل دهه‌ی ۱۹۹۰ برنامه‌هایی ساختن که برای کم کردن ندونسته‌هاشون پاداش می‌گیرن. به این پاداش می‌گن «کنجکاوی مصنوعی» و کارش اینه که برنامه رو بکشونه سمت چیزهای ناشناخته. سوال‌های ChatGPT هم تصادفی نیستن. پژوهشگرها عمداً مدل‌های زبانی رو طوری آموزش می‌دن که وقتی درخواست مبهمه سوالی بپرسن که کمکشون کنه جواب بهتری بدن.

درسته که هوش مصنوعی می‌پرسه چون این‌طوری ساخته شده ولی کنجکاوی خود ما رو هم تکامل «طراحی» کرده. اینکه این برنامه‌ها واقعاً چیزی «می‌خوان» یا نه، فیلسوف‌ها هنوز سرش بحث دارن.

به نظر من فرقش هنوز سر جاشه. تا کی، نمی‌دونم. سوالی که ChatGPT می‌پرسه وسیله‌ایه برای اینکه جواب بهتری به ما بده. خودش چیزی نمی‌خواد بدونه و هیچ‌وقت نصفه‌شب بیدار نمی‌شه که ببینه یه ماجرایی آخرش به کجا رسید. پرس یه جا نوشته نباید وانمود کنیم به چیزی شک داریم که تو دلمون بهش شک نداریم. سوال هوش مصنوعی شاید یه چیزی شبیه این باشه. شکل سوال رو داره ولی اون خارش رو نداره.

پس هوش مصنوعی بدون تشنگی می‌پرسه. حالا برعکسش چی؟ موجودی که تشنگی داره ولی کسی بهش پرسیدن یاد نداده.

حیوون‌ها چی؟

حیوون‌ها دقیقاً همین‌ان. نیاز که مثل ما دارن. گرسنه می‌شن، می‌ترسن و دنبال جفت می‌گردن. برای همه‌ی اینا هم با هم حرف می‌زنن: با صدا، زبون بدن، سیگنال‌های شیمیایی و حتی لمس کردن.

زنبور عسل وقتی گل پیدا می‌کنه برمی‌گرده کندو و یه جور عجیبی می‌رقصه. زاویه‌ی رقص به بقیه می‌گه غذا کدوم طرفه و مدتش می‌گه چقدر دوره. کارل فون فریش سال ۱۹۷۳ به خاطر این کشف نوبل گرفت.

رقص زنبور

زنبور جهت و فاصله‌ی گل رو با رقص روی دیوار کندو می‌گه

بیرون: کندو، خورشید و گلداخل کندو: روی دیوار عمودیبالا = خورشید

زنبور با زاویه‌ی ۴۰ درجه نسبت به بالا می‌رقصه و بخش لرزون رقصش حدود ۱٫۲ ثانیه طول می‌کشه.

شکل نمادینه. نسبت «هر ثانیه، یه کیلومتر» تقریبیه و تو گونه‌های مختلف زنبور فرق می‌کنه. بر اساس کارهای کارل فون فریش.

میمون‌های vervet که میمون‌های کوچیک صورت‌سیاه آفریقان هم زبون خودشون رو دارن. تا دهه‌ی ۱۹۷۰ خیلی از دانشمندها فکر می‌کردن صدای حیوون‌ها احساسشون رو نشون می‌ده و به چیز مشخصی اشاره نمی‌کنه، مثلاً وقتی از ترس جیغ می‌کشن. رابرت سیفارث و دوروتی چنی در کنیا صدای هشدار این میمون‌ها رو ضبط کردن و بعد از یه بلندگوی قایم‌شده براشون پخش کردن. شکارچی‌ای در کار نبود. صدا بود و بس. با هشدار پلنگ میمون‌ها از درخت بالا می‌رفتن، با هشدار عقاب به آسمون نگاه می‌کردن و با هشدار مار به زمین. بچه‌میمون‌ها اول برای خیلی از پرنده‌ها هشدار عقاب می‌دادن و با بزرگ شدن دقیق‌تر می‌شدن. هر صدا یه خبر بود.

یه میمون vervet با صورت سیاه و موهای خاکستری روی شاخه‌ی درخت نشسته و به دوردست نگاه می‌کنه.
میمون vervet تو پارک ملی Tarangire، تانزانیا. عکس: Diego Delso، Wikimedia Commons، CC BY-SA 4.0.

همه‌ی این پیام‌ها ولی خبرن، نه سوال. هیچ زنبوری نمی‌پرسه «گل کجاست؟» و هیچ میمونی نمی‌پرسه «اون صدا چی بود؟»

دانشمندها چند دهه به شامپانزه‌ها و بونوبوها زبون اشاره و نماد یاد دادن. حتی اون موقع هم بیشتر چیزی که این میمون‌ها گفتن درخواست بود، مثلاً غذا بده یا بازی کنیم. اینکه اصلاً سوالی پرسیدن یا نه هنوز سرش بحثه. بعضی پژوهشگرها چند مورد رو سوال می‌دونن و بعضی نه.

و بعد الکس. ایرن پپربرگ حدود سی سال باهاش کار کرد و الکس تو این مدت بیش از صد کلمه یاد گرفت. درسته که دسامبر ۱۹۸۰ هنوز اوایل این کار بود ولی شاید چیزهایی که تا اون موقع یاد گرفته بود برای پرسیدن بس بود. الکس دقیقاً همون جای میونه‌ای ایستاده بود که معمای منون نشون می‌داد. اون‌قدر رنگ بلد بود که بفهمه اسم یه رنگ رو نمی‌دونه.

رنگ‌های الکس

الکس اون‌قدر رنگ بلد بود که بفهمه اسم یکی رو نمی‌دونه

«چه رنگی؟» «خاکستری.» شش بار که شنید، اسم هفتم هم یادش موند.

شکل نمادینه. هفت اسم رنگ همونایی‌ان که پپربرگ برای الکس گزارش کرده (اسمی که برای قرمز به کار می‌برد «rose» بود)؛ ترتیب یاد گرفتنشون و اینکه دسامبر ۱۹۸۰ کدوم‌ها رو بلد بود تو منابعی که دیدم نیومده. به زبون منحنی کنجکاوی که بالاتر دیدیم، الکس نه سمت «هیچ حدسی ندارم» بود نه سمت «مطمئنم»؛ وسط بود، همون‌جا که سوال به دنیا میاد. منابع: Times Higher Education (۱۹۹۶)؛ وایز (۲۰۰۲) برای ماجرای آینه.

آینه

دسامبر ۱۹۸۰، همون آینه‌ی دستشویی. الکس یه تصویر خاکستری می‌دید و اسمش رو نمی‌دونست. تشنه بود، می‌دونست که نمی‌دونه و رو کرد به آدمی که کنارش ایستاده بود.

رو کردن به یکی دیگه همون جرئتیه که کانت ازش حرف می‌زد. هزینه‌اش رو خود پرسنده می‌ده. گاهی مثل واویلوف با جونش. ولی جوابی که پیدا می‌شه مال همه‌ست.

ایزیدور رابی که فیزیک‌دان بود و بعدها نوبل گرفت تعریف می‌کرد که تو بروکلین مادرهای دیگه وقتی بچه‌هاشون از مدرسه برمی‌گشتن می‌پرسیدن «امروز چیزی یاد گرفتی؟» ولی مادر خودش یه سوال دیگه می‌پرسید:

«ایزی، امروز سوال خوبی پرسیدی؟»

برای خواندن بیشتر

منابع و یادداشت‌ها

  • ماجرای آینه‌ی الکس: Steven M. Wise, Drawing the Line (Perseus, 2002), p. 107؛ به نقل از Wikipedia: Alex (parrot). منبع دست‌اول این ماجرا در نوشته‌های خود پپربرگ بررسی نشده.
  • «اولین سوال یه حیوون»: این ادعا از Joseph Jordania است: Who Asked the First Question? (Logos, 2006). یه طوطی دیگه به اسم Apollo هم ظاهراً همین سوال‌ها رو پرسیده، ولی شواهدش ویدیوهای YouTube است، نه پژوهش داوری‌شده.
  • جواب‌های ارزون: Kevin Kelly، مصاحبه با On Being، ۲۰۱۸: The Universe Is a Question.
  • بیت مولوی: مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۲۱۲ (به شماره‌ی نیکلسون). گنجور.
  • برلاین: D. E. Berlyne, Conflict, Arousal, and Curiosity (McGraw-Hill, 1960).
  • نظریه‌ی شکاف: George Loewenstein, “The psychology of curiosity: A review and reinterpretation,” Psychological Bulletin 116(1), 1994, pp. 75–98. PDF.
  • کنجکاوی و حافظه: Gruber, Gelman & Ranganath, “States of curiosity modulate hippocampus-dependent learning via the dopaminergic circuit,” Neuron 84(2), 2014, pp. 486–496. PMC. ۱۹ نفر؛ یادآوری جواب‌ها ۷۰٫۶ در برابر ۵۴٫۱ درصد.
  • جمله‌ی سقراط: افلاطون، آپولوژی، ۲۱d. متن انگلیسی در Perseus.
  • حیرت ارسطو: ارسطو، متافیزیک، کتاب اول، ۹۸۲b و ۹۸۳a؛ و افلاطون، تئایتتوس، ۱۵۵d.
  • شک و پژوهش: Charles S. Peirce, “The Fixation of Belief,” Popular Science Monthly 12, 1877؛ و “Some Consequences of Four Incapacities,” Journal of Speculative Philosophy 2, 1868 (درباره‌ی شک وانمودی).
  • معمای منون، سفره‌ماهی و پسرک برده: افلاطون، منون، ۸۰a تا ۸۶c؛ یادآوری در ۸۱c–d، «بهتر و شجاع‌تر» در ۸۶b–c. Perseus.
  • منحنی کنجکاوی: Kang, Hsu, Krajbich, Loewenstein, McClure, Wang & Camerer, “The wick in the candle of learning,” Psychological Science 20(8), 2009, pp. 963–973. SAGE. ۱۹ دانشجوی کلتک تو اسکنر؛ ۱۶ نفر دیگه تو آزمایش حافظه (۱۱ تا ۱۶ روز بعد)؛ ۳۰ نفر دیگه تو آزمایش ژتون و انتظار.
  • جمله‌ی گادامر و سوال باز: Hans-Georg Gadamer, Truth and Method، بخش دوم، «تقدم هرمنوتیکی پرسش»؛ همون‌جا سوال آموزشی و سوال بلاغی رو از سوال واقعی جدا می‌کنه. متن آلمانی: «Um fragen zu können, muß man wissen wollen, d.h. aber: wissen, daß man nicht weiß.» Stanford Encyclopedia of Philosophy.
  • ۷۶ سوال در ساعت: Michelle Chouinard, “Children’s questions: A mechanism for cognitive development,” Monographs of the Society for Research in Child Development 72(1), 2007. PubMed. عدد ۷۶ برای سوال‌های اطلاعاتیه؛ عدد ۱۰۷ که گاهی نقل می‌شه تأیید نشد.
  • بچه‌های ۲۰ ماهه: Goupil, Romand-Monnier & Kouider, “Infants ask for help when they know they don’t know,” PNAS 113(13), 2016. PMC. بچه‌های گروه آزمایش قبلاً یاد گرفته بودن با نگاه کردن به پدر و مادرشون کمک بخوان.
  • خونه و مهدکودک: Barbara Tizard & Martin Hughes, Young Children Learning (1984)؛ و مقاله‌های ۱۹۸۲–۱۹۸۳ همین گروه (PubMed). عددهای «۲۶ سوال در ساعت در خونه و ۲ در مهدکودک» که گاهی نقل می‌شه، تو منبع اصلی تأیید نشد و اینجا استفاده نشده.
  • کلاس‌های بی‌سوال: Susan Engel, “Children’s need to know: Curiosity in schools,” Harvard Educational Review 81(4), 2011, pp. 625–645. ERIC. شمارش خود انگل تو کلاس‌ها غیررسمی بود. عددهای نمودار کلاس درس از Susskind (1979)، به نقل از ASCD.
  • حکایت غزالی: سعدی، گلستان، باب هشتم، حکایت ۷۸. گنجور.
  • شغل پدر و مادر: Melvin Kohn, Class and Conformity: A Study in Values (University of Chicago Press, 1969). پیمایش ملی یه نمونه‌ی معرف از بیشتر از سه هزار مرد شاغل آمریکایی بود.
  • کنجکاوی یا ادب: Stanley Feldman (2003) و Karen Stenner, The Authoritarian Dynamic (2005)؛ مرور در PMC.
  • دادگاه گالیله: حکم دادگاه، ۲۲ ژوئن ۱۶۳۳. Famous Trials.
  • واویلوف و لیسنکو: Britannica: Nikolai Vavilov؛ و Valery Soyfer, Lysenko and the Tragedy of Soviet Science (1994). اینکه لیسنکوییسم «باعث» قحطی شد اغراقه؛ منابع می‌گن دست‌کم کمبودها رو بدتر کرد.
  • جرئت دانستن: Immanuel Kant, “Beantwortung der Frage: Was ist Aufklärung?”, Berlinische Monatsschrift، نوشته‌شده ۳۰ سپتامبر، چاپ دسامبر ۱۷۸۴. ترجمه‌ی انگلیسی.
  • امنیت روانی: Amy Edmondson, “Psychological Safety and Learning Behavior in Work Teams,” Administrative Science Quarterly 44(2), 1999, pp. 350–383. SAGE. مطالعه‌ی میدانی ۵۱ تیم تو یه شرکت تولیدی؛ نتیجه‌ها همبستگی‌ان.
  • کنجکاوی مصنوعی: Jürgen Schmidhuber, “Formal Theory of Creativity, Fun, and Intrinsic Motivation (1990–2010),” IEEE TAMD 2(3), 2010؛ و Pathak et al., “Curiosity-driven Exploration by Self-supervised Prediction,” ICML 2017. arXiv.
  • مدل‌هایی که سوال می‌پرسن: Andukuri et al., “STaR-GATE,” 2024 (arXiv)؛ Zhang, Knox & Choi, “Modeling Future Conversation Turns to Teach LLMs to Ask Clarifying Questions,” ICLR 2025 (arXiv).
  • رقص زنبور: Karl von Frisch، جایزه‌ی نوبل فیزیولوژی یا پزشکی ۱۹۷۳، همراه با Konrad Lorenz و Nikolaas Tinbergen.
  • هشدار میمون‌های vervet: Seyfarth, Cheney & Marler, “Monkey responses to three different alarm calls,” Science 210, 1980, pp. 801–803. Link. برای نقدهای بعدی: Price et al., Scientific Reports, 2015 (Link).
  • میمون‌ها و سوال: Terrace et al., “Can an ape create a sentence?”, Science 206, 1979؛ Lyn et al., “Nonhuman primates do declare!”, 2011؛ و برای مخالفت پژوهشگرها با ادعای «هیچ‌وقت»: Snopes, 2024.
  • واژگان الکس: The Alex Foundation: «more than 100 vocal labels».
  • هفت رنگ الکس: “A parrot learns to count, after a fashion,” Times Higher Education، ۱۹ آوریل ۱۹۹۶ (Link): rose (قرمز)، سبز، زرد، آبی، خاکستری، نارنجی و بنفش. Wikipedia: Alex (parrot) هم هفت رنگ می‌گه. ترتیب یاد گرفتنشون و اینکه تا دسامبر ۱۹۸۰ کدوم‌ها رو بلد بود بررسی نشد، واسه همین نمودار پالت نمادینه.
  • اشاره‌ی بچه‌ها: Begus & Southgate, “Infant pointing serves an interrogative function,” Developmental Science 15(5), 2012, pp. 611–617. Birkbeck.
  • مادر رابی: نامه‌ی Donald Sheff به New York Times، ۱۹ ژانویه‌ی ۱۹۸۸. این خاطره‌ی رابیه به روایت شخص دیگه. Wikiquote.